پاییــز شد و روزگارم خزان زده است...
مثل برگ خشــک روی درخـــت..
طعم ریزش دارم
اندوه من از افتادن است
از بلنـــــــدای غرورت......به خاک پست زمـیـــــــــــــــن
چقدر می لرزد احساسم...!
هـــــــــــــوا سوز دارد...
میدانم که پاییـــــــــــــــــز خودی نشان میدهد...

بـــــاد و نسیــــــم آوای خدا خدا می نوازند...
آسمان می غرد و مـــن...
و من
فقـــــــط تنهــا بـــــآکی که دارم، از هوای آشفته ی حیاتم...
بوی مهــر و خزان ریشه هایم را در این دنیای بیگآنه به سجدا ی پادشه فصل ها وا می دارد...
فصـــل هایی از جدایی
جدایی هایی هایی کــز پی درد
درد هایی از بــغـــــــض
و بــغـــــــض هایی که گلــویم را می فشــآرد....

بــرگ روی این زمیــــن و صدای خش خش زیر ستـون من
می تکاند خستگی روزگارم را.......................!!
و تشهد می گویند درختانی که رو به غروب دارند...
و من زمزمه ی پژمـــــردگی را خوب می شنوم
روح من با فصل من عجــیــــــــــن است...
بی کرانی را میجویم و با خدا میگویم...
تمام آنچه را که نمی توانم به آدم هایش بگویم...
و همه ی حرف هایی که کسی دنبال شنیدنش نیست...
تمـــــــــــــــــــــام خــــــزان زدگـــــــــی هایم..............
من به انتظـــــآر این نور سفیــــــــد مبهم
در روی زمین سخت و سرد شده
راه میــــــــــــــروم
و به برگ هایی که زیر پاهایم مثل روحم له میشوند
فکــــــــر می کنم
و فکـــــر می کنم به آســـمـــــــــــآن حیــــران
که مثل من
میان عطش و ریزش خود در گیــــــــــر است
zohi
91.7.10
